مامانم میخواد دکتر بشه ...
بعد از ماه رمضان بود که دیگه مامان شروع کرد به درس خوندن برا امتحان زبان و آزمون دکترا خلاصه دو ماهی حسابی سرم شلوغ بود و اصلا فرصت هیچ کاری نداشتم گل پسرم خیلی باهام همکاری کرد... منو ببخش اگه بهت کمتر توجه کردم، البته بهت خیلی خوش میگذشتا... هر روز بعد از اینکه بابا میرفت سرکار، ما میرفتیم خونه مامان زهرا و مشغول بازی و تفریح و خوش گذرونی با مامانی زهرا می شدی تا شب که بابا امین و بابایی می اومدن و می افتادی به جون اووونا... هر شب با مامان زهرا می رفتی مسجد، کلی چیزای جدید یاد گرفتی. دعای فرج رو کامل بلد شدی، یه جاهایی از تکبیر نماز و دعای توسل و .. نمازمون که تموم میشه ان الله و ملائکته رو میخونی .. عااشق دعای توسل مسجد بودی و هر ...
نویسنده :
مامان فائزه و بابا امین
14:32


